تبليغاتX
طرقه ی زیتون

طرقه ی زیتون

به نام خدا

" داشتن " .  این اهم مصدری ست که انسان ها همگی بدان مشتاق اند ؛ ولیکن دراصل مفهوم"داشتن " برای همه یکسان نیست ، " داشتن " چندین گونه رخ می نمایاند ، ونیز برای این " داشتن " چندان گونه رفتارمی کنند ، وهم اینکه هرکرداری را معنایی ست وهر معنی را مفهومی .

بعضی درطلب صورت " داشتن " اند ، وموجودیت "خواستن" شان اصیل تراست ، مالک اند ، مادام درکسب صورت وجودی کلمات اند ؛ وبرای این تملک ازاموال هزینه می کنند یا ازآن چه بتواند ملکیت این تملک شان را هویت ببخشد .
عده ای درپی تمنایی وخواهشی " داشتن " را معنا می بخشند ،برای " داشتن " قانونی ندارند حتی به امید معجزه هم می نشینند ولیکن چون " داشتن " شان فراهم شد، طراوت و زیبایی اش را ازدست
می دهد ، خواهش ها فرازوفرود دارند وتمناها هم ، و " داشتن " به آداب اینان بدان مسری می شود .
برخی هم" داشتن " دروجودشان جاری می شود ، این" داشتن " دیگرکلمه نیست ، یک ذات است وروح ، روحی قرین با زیستن ، این " داشتن " ازکلمه فراترمی رود وبه جوهری بدل می شود روان درکالبد زندگی .  اینان به " داشتن " زیبایی می بخشند ، زنده اش می کنند وماندگار ، وسپس شروع می کنند به جنگیدن ، آری جنگ ، نبردی برای بقای زیبایی آفریده شده و مکشوف ، چرا که دیگران تازه زیبایی را می بینند وهجوم می آورند برای غصب آن . 
" داشتن " . و این کلمه ای ست که جان می یابد ، مِلک می شود ؛ اجابت ِخواهشی می شود؛ وآفرینشی؛ خلقتی می یابد دوباره وزیبا ، وازپس این تولد ، هجوم !

کاش مادام یورش ها درمقابل تو باشد ، این گونه تومی توانی به قصد زیبایی ات بجنگی ، به نیت زیبایی " داشتن " ات مقاومت کنی واز شکست نهراسی ؛ اما ، اما اگریورش ها ، هجوم افکارشدند به جان " داشتن " ات ، این که ملک شود ، اجابت خواهشی یا پندارد زیبایی اش ازلی بوده است و تو وعشق ...    
 " داشتن " ونداشتن چه المی ست .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

حسادت! نه این نیست ، یک حس فرازمینی ست ، حسی که نمی توان توصیف اش کرد .
هیچ فکرکرده ای به سرعشق چه می آید ، وقتی عاشق نظاره گرتن فروشی بت اش میشود . شب ها چه سنگین اند. تو چه می دانی شب یعنی چه. شب یعنی هجوم تمام گرانسنگی دنیا روی دوش آدمی که منتظراست. شب یعنی شمع . یعنی انتظاروآب شدن . توصبح بیدار
می شوی ومی گویی سلام ،صبح بخیر. چه زیبا شده ای! اما نمی دانی زیبایی این شمع به خاطرآب شدن اوست. توهیچ می دانی، مبارزه برای زیرپا نگذاشتن عشق یعنی چه؟ تو
نمی دانی، چرا که شبها بیدارنبوده ای، که شب چه قدردراز می شود،چه ضرباتی دارد وقتی به صورت دل آدمی کشیده می زند.

وقتی با دلم راه می افتم تا من هم بروم وتنی را بخرم یا اینکه تنی خودش را بمن بفروشد، عشق مثل یک بیماری تمام حجم نفسم را می گیرد، قلبم درد می گیرد، راستی توهیچ گاه
قلب ات گرفته است وقتی ...

صدایم می کنی وقلبم بازمی شود، صدایت معجزه است، طبیب درد من است، صدا کن مرا، صدای ات دروغین نیست،اما شب ها صدای ات نمی آید، شب های من پرازسکوت است،
نمی دانم این سکوت من است یا تو، اما یک بیصدایی است که جریان دارد بمانند یک سیل وتمام ذهنم را می برد، به دریایی از لجن، به جایی که نه توهستی ونه صدای ات.

"مگرمی شود به عاشق ..... "

هنوزگوش می کنی؟ تلفن دست ات است؟ نه توکه گوش نمی کنی. چون من هنوزنتوانسته ام شماره ی ترا بگیرم. اصلا ًمگرمن می توانم اینها را برایت بگویم. مگرمن میتوانم با عشقم اینگونه صحبت کنم ، خیال خامی ست .

تلفن زنگ می زند؛ نکند مثل هزاران باری که فکرم را می خوانی توباشی که زنگ زده ای تا بشنوی که درتنهایی ام چه جریان دارد .

سلام، تویی؟ چه خبر؟ من خوبم یعنی سعی می کنم خوب باشم، می دانی خوب بودن بدون توبرای ام محال شده است اما تو این را نمی فهمی. امشب بد موقعی زنگ زدی، من پرم ازتلاطم نداشتن . نداشتن ام پرشده ازهمه ی داشتن هایی که فکرمیکنم مال من اند، آره مثل تو؛ مثل تمام زمزمه هایی که توی دفترذهن ام فریاد یادداشت شان می کنم، توکجایی؟ به تن چه کسی پاسخ می دهی؟ این تن فروشی توچگونه است؟ عشق چگونه؟ عشق یک وظیفه نیست که دونفربه هم بتوانند به انجامش برسانند؛ عشق ،نمی دانم، عشق بمانند یک پیشنهاد طرح
می شودودرزمان تصویب وتایید می شود؛وقوع اش مثل یک چشمک زدن است آنقدرکوتاه که نمی فهمی وچنان بلند که نمی توانی توضیح اش دهی یا اینکه بخاطربیاوری اش که چه گذشت یا چه شد.

تلفن هنوزدارد زنگ می زند اما اگرتو باشی که نمی توانم عشق را برای ات معنی کنم، اصلا ً مگرعشق معنا شدنی ست، عشق مثل یک شعر است که کسی ترا به انگیزه می آورد وتو
می سرایی اش وبعد می خوانی اش اما هرکس می شنود نمی تواند شعرت را بلافاصله
برای ات بگوید، این شعر مال توست، مال خود خودت، شعری که نمی توانی جایی
بنویسی اش فقط می توانی دریک قلب نزدیک جاری اش کنی واودرشعرت ذوب شود، همین .

کاش زنگ می زدی وتمام اینها را برایت می گفتم .

صبرکن، چه زود فکرم را خواندی، یعنی تویی؟ یعنی امشب گرمی آغوش کسی نیستی؟ یعنی امشب توهم به من فکرمی کردی. صبرکن،آمدم . "الو! بفرمایید. اشتباه ست ."

ساعت سه نیمه شب است، آیاممکن است کسی اشتباه جای دیگری را بخواهد؟

شب ها چه قدرسرد شده اند . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

" خدایا !

تودرآن بالا ، برقله بلند الوهیت تنها چه می کنی؟ ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟

ای که همه هستی ازتواست ، توخود برای که هستی؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باورکنم که تو نمی دانی که پرستش درقلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی ومحتاج تو، ازهمه ی آفرینش تو بزرگتراست ، خوبتر است ، عزیزتراست؟

چگونه نمی دانی که عبودیت ازمعبود بودن بهتراست؟ نمی دانی که ما ازتوخوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ !

توکه به هرکاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدوعشق بورزی ، بپرستی ، بردامن اش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را برقامت بلندش بشکنی ، برای اش باشی ، نمی آفرینی؟

ای تو که برهرکاری توانایی ! ای قادرمتعال ! چرا چنین نمی کنی؟ مگرغرورها را برای آن
نمی پروریم تا برسرراه مسافری که چشم به راه آمدن اش هستیم قربانی کنیم؟ خدایا تو ازچشم به راه کسی بودن نیزمحرومی ! "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

با مطالعه ی آثارچندین بانوی نویسنده ی صاحب سبک درادبیات داستانی ایران چنین برآورد می شود که هرکس با توجه به تعریف خویش از تفکرفمینیسم قصد شکستن تبعیض جنسیتی جامعه ی سنتی ایران را دارد ولیکن بدون یک مانیفست یگانه ومقتدرراه به هیچ می برد یا به خطا .

اندیشه ی feminism بسان هرتفکردیگری چالش ها ی پیرامونی خود را دارا می باشد ، آرمان این جنبش تحقق جامعه ای است که عاری ازانواع تبعیض ها وستم ها باشد ، نه اینکه صرفا ًبرابری اجتماعی زنان محقق گردد ؛

ولیکن حقایق مادام با حقیقت های دیگرسازگارند ودرصورتیکه مابین اینان ناسازگاری متولد شود ، بایستی وبایستی درفهم خویشتن ازحقیقت یا مواردی ازمحتوای آن بازنگری گردد تا وضعیت
خجسته ی سازگاری برقرارشود ؛ این مهم ، سیال بودن اندیشه وتفکرمکاتب را به اثبات می رساند ، زیرا فقط درصورت سیال شدن به هماهنگی حقایق خواهیم دست یافت .

اندیشه ی فمینیسم دچاریک پارادوکس درساختارذهنی خویش گردیده است ، تقسیم بندی جنسیتی شالوده واساس هویت انسانی این تفکررا تشکیل داده است به صورتی که تئوری های عام این اندیشه ازطریق تعلقات جنسیتی آرمانشهر وحدت یکپارچه ی خویش را ترسیم می کند وجنسیت قادرنیست مبنای اشتراک منافع انسانی باشد ودیگرآموزه های روابطی ، قدرت ، وجامعه شناختی را ازمیان حذف نماید.

فمینیسم درایران ازتعاریف بنیادین آن قطعا ًنمی تواند پیروی نماید ، زیرا با توجه به چندین پاره ازآن (1. به رسمیت شناختن حقوق کودکان تک والدینی 2. به رسمیت شناختن آزادی لذت درمسائل جنسی 3. به رسمیت شناختن هم جنس گرایی 4. حق داشتن فرزند ازمرد دلخواه 5. روحانی شدن زنان
6. حذف روسپی گری 7. آزای سقط جنین 8. حق رای زنان ) به این مهم می رسیم که فمینیسم درایران نیازبه یک معنای محتوایی نوین درقالب فمینیسم جهانی دارد ، البته نه " نام  جدید فمینیسم " در ایران که قالب فمینیستی را می شکند وچیزی ازآن باقی نمی گذارد .

درایران سه گونه برخورد با تفکر فمینیسم وجود دارد ( منظور تقسیم بندی اجتماعی وجامعه شناختی است نه دولتی ورسمی )  :

گونه ی آغازین مالکیت خویشتن نسبت به تن خود را اهم می داند وبه صورت آزاد ازآن استفاده
می کند ودراین تفکرتا مرحله ی روسپی گری پیش می رود .

دومین گونه ، جنس مقابل را منفورترین موجود می شناسد وهیچگونه اصطکاک اجتماعی وانسانی را با وی برنمی تابد ودراین اندیشه تا مرحله ی طلاق عاطفی وهمجنس گرایی پیش روی می نماید .

گونه ی سومین درپی کسب جایگاه اصلی زن وبا تکیه برشایستگی های اندیشه وفضایل فرهنگی – هنری خواستاراحقاق حقوق خویشتن است .

درادبیات ایران امروزازدوگونه ی اول ودوم درفرم مبتذل داستانی – هنری استفاده می شود که موضوع بحث ما نیست ، فقط نویسندگان برجسته ای مدنظرهستند که درگونه ی سوم فعالیت می کنند وآثارمهم ، ادیبانه واندیشمندانه ای را به جامعه اهدا می نمایند ؛ ولیکن بحث این است که حتی این هنرمندان گرامی جایگاه اصلی ونقش اساسی تفکرزنانه ی ایران را نمی شناسند ویا دراین مورد جدیت لازم را نشان نمی دهند . همانگونه که ذکر نمودیم جنسیت نمی تواند تنها مبنای اشتراک منافع اجتماعی گروهی باشد که درپی احقاق جایگاه خویش است ، بایستی تحولی درساختار محتوایی این اندیشه صورت پذیرد ، برخلاف آنکه " فمینیسم دیگرنام " می اندیشد ، تحول، گریزازیک مفهوم ومعرفت به وجه تعارضی آن نیست ، تحول بایستی درطول فهم ها پدیدارگردد ، یک تصحیح وتکمیل سیال با توجه برپتانسیل وموجودیت بستری که فهم درآن رشد کرده وزندگی می کند .

زنان هنرمند ایرانی نبایستی درراستای فمینیست غربی ترویج این ذهنیت را بنمایند که تعریف
یگانه ای اززن با توجه به تمامی جوانب شخصیتی واجتماعی وجود دارد البته این مهم به طورکامل میسرنیست ولیکن به سمت این تعریف ایرانی می توان حرکت کرد . درواقع با بنا کردن فمینیسم -در بستر اندیشه ی ایرانی- براصل " نسبی گرایی " می توان به سمت این مهم شتاب نمود ؛ اینکه هر اندیشه ومکتب فکری ادعای درک حقیقی وراستین واقعیت را دریک ساختاریکسان می نماید یک گمراهی بزرگ است که تنها فریبنده می باشد .

اصولا ً هویت بخشی به زن فارغ ازدرک عوامل موثربرتعاریف شخصیتی ، فردی واجتماعی وی
( سن ، نسل ، قد ، وزن ، طبقه ، فرهنگ ، تحصیلات ، محیط زیست ، ... ) بیهوده است ، زیرا به سبب آن ، وجود عوامل گوناگون قدرت ویا حتی روابط قدرت دراین تعریف ِهویتی می تواند منجربه چندگانه و چند لایه شدن ستم وتبعیض بربخشی یا طبقه ای ازهمین زنان گردد . تکیه برجنسیت وتعلقات اش وتعمیم آن به ساختارهای اجتماعی وانسانی یک سطحی نگری ِزیان آوربیش نیست ، نویسنده ی فمینیست ایرانی ، هنرمند مدافع حقوق زنان ایران بایستی با تکیه بر حقوق یکسان برمنافع مشترک پایه گذاری فکری نموده و تفاوت ها را نیزبررسی نماید ، اصلاح نموده وبه اقل برساند . تنها با شناخت وتکیه برمنافع مشترک فارغ ازاهم دانستن جنسیت می توان دربطن یک حرکت مذهبی که به تقویت ایدئولوژی های سنت گرا می پردازد به حرکت فکری وبسط اندیشه ادامه داد ودراپوزیسیونی قرارنگرفت که با تلنگری درهم بشکند ویا با یک خروجی ِمطمئن ازانباشت وابراز خواست ها وخاستگاه هایش ممانعت گردد . فارغ از دیدگاه مذهبی ، بربستری ازروان شناختی ها وجامعه شناختی ها وایده آل ها وآرمان های انسانی می توان حقوق اجتماعی را ترسیم نمود .

مانفیست هنری فمینیسم ایرانی می تواند نماینده ی جنبش راستین زنانه ی ایران باشد که با ایجاد علاقه کردن درمسائل هنری ودربستر اندیشه و روشن فکری ، مسبب برخوردهای فکری درهنر گردد و منتظر بازخورد هایی فکری بماند که کانالیزه شدن جنبش را به همراه خواهد داشت زیرا با در اپوزیسیون قرارگرفتن یا تعاریفی دیگر بمانند " فمینیسم دیگرنام " نمی توان برمداراحقاق حقوق پیش رفت ؛ پتانسیل زنان نویسنده ایرانی بسیاراز لحاظ کمی فراوان می باشد ، باید قدردان این موقعیت بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

« پنهان چو دل »

واکنون آلبومی دیگرازموسیقی دل انگیز ایران زمین با آوازحمیدرضا نوربخش که پیش ازاین در آلبوم "آسمان" نیز ازصدای اش لذت برده ایم.

سرپرست گروه: کیخسرو پورناظری
آواز: حمیدرضا نوربخش
موسیقی: پورناظری‌ها

فهرست قطعات

۰۱.  مگذار و مگذر 
۰۲. هيهای دل
۰۳. تکنوازی سه‌تار
۰۴.
 نقش‌آفرين (جانسوزخوانی)
۰۵. 
صورتگر
۰۶. آفتاب
۰۷.
همایونتار
۰۸.  
همه تو
۰۹. تکنوازی کمانچه
۱۰. آواز امید
۱۱. 
پنهان چو دل

 

نوازندگان گروه شمس
www.shamsensemble.com

کیخسرو پورناظری
       تار، سه‌تار
تهمورس پورناظری
       تار، بم‌تار، سه‌تار، بربت
سهراب پورناظری
       کمانچه، سه‌تار، بندیر، ضرب زورخانه
حمیدرضا تقوی
       سنتور
حسین رضایی‌نيا
       دف
شهاب پارنج
       تنبک، دمام، کوزه، مالاکاس
كاوه گرايلی
       سه‌تار
ندا خاکی
       باران، جرس
روبین واسی
       واتردرام

 

دیگر نوازندگان

ارسلان کامکار
       ویلن، ویولا
بردیا کیارس
       ویلن
عماد نکوئی
       ویلن، ویولا
کریم قربانی
       ویلنسل
علیرضا خورشیدفر
       کنترباس
محمدرضا عقیلی
       هورن، مثلث، طبل باس، تیمپانی
سحر ابراهیم
       قانون
جمشید عندلیبی
       نی (آهنگ آفتاب)
مجید اخشابی
       سنتور (آهنگ آفتاب)

 

يادداشت

يا دوست
پنهان چو دل، نوایی است بر آمده از
جان و دل خنیاگرانی که پیشه و اندیشه جز عشق ندارند،
و در این فراگرد،
ترا ای مهربان، نیوشاگر پاک‌نهاد،
به همدلی با خویش می‌خوانند،
تا آنچه را كه از نهاد سپنتای این
سرزمین مینوی،
با گوهر دل به توان ساز و آواز سفته‌اند،
به فرگاه تو ارزانی دارند.
... آری از پس این آوازها،
این رازها پیامی نتوان شنیدن،
جز مهر و دلدادگی، نیایش و کرنش
به درگاه آن همیشه بود هست جاوید
آن با من ِ پنهان چو دل

 

توضیح قطعات و اشعار

مگذار و مگذر
مقـام دشتـی
آهنـگ: کیخسرو پورناظری
تنظیم: تهمورس پورناظری
شعر: یدالله عاطفی

دلـگـیـــر دلـگـیــــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
از غصـه مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بـا پـای از ره مـانــده در ایـن دشــت تــب‌دار
ای وای مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
سـوگنــد بر چشمـت که از تـو تــا دم مــرگ
دل بــر نمـی‌گیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی‌جـرم و تقصیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بـا شـهـپــر انـدیـشـــه دنـیـــــا گــردم امـــا
در بـنــد تـقــدیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
آشــفـــتـــه تــر ز آشـفــتـــگـــــان روزگـــارم
از غــم بـه زنـجـیـرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

هـیـهـای دل
مقام دشتی
موسیقی: تهمورس پورناظری
شعر: حضرت مولانا

رفـــت عــمــرم بــر ســر ســودای دل
وز غـــم دل نـیــســتـــــم پــــروای دل
خــواب را بـر چشـم خـود کـردم حـرام
تـا ببـیـنــم صـبـحــدم سـیــمــــای دل
دل بـه‌قصــد جــان مــن بـرخــاسـتــه
مـن نشـستــه تـا چـه باشـد رأی دل
این جهان یک تابش از خورشیـد جان
وآن جهــان یـک قـطــره از دریــای دل
لـب ببند ای جان به گـردون می‌رسـد
بـی‌زبــان هیـهـــای دل هیـهـــای دل

نقـش‌آفـرین
مقام دشتی
جانسوزخوانی
شعر: پرتو کرمانشاهی

مـن آن نقـش آفـریـن نقـاش پیـرم
تـو آن نقشی که در دامت اسیرم
زدم بــر پــرده صــد بــارت دریـغـــا
نه آن بودی که هستی در ضمیرم

صـــورتـگـــر
مقام دشتی
آهنگ و تنظیم: کیخسرو پورناظری
شعر: حضرت مولانا

صـورتگــر نقاشـم هـر لحظـه بتــی سـازم
وآنـگــه همه بـت‌ها را در پیش تو بگــدازم
صـد نـقــش برانگـیـــزم بــا روح درآمـیـــزم
چـون نقـش تـو را بینـم در آتشـش انـدازم
تو سـاقـی خمــاری یا دشـمـن هشیـاری
یا آن‌که کنی ویران هر خانه که می‌سازم
جـان ریختـه شـد بر تو آمیختـه شـد بـا تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هلـه بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می‌گوید
با مهــر تـو هم رنگـم با عشـق تو هنبـازم
در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل
یـا خـانــه در آ جـانـــا یـا خـانــه بـپـــردازم

آفــتـــاب
مقام همایون
آهنگ و تنظیـم: تهمورس پورناظری
شعر: حسین ولایت، علیرضا شهاب

نه ستــاره‌ی سـرشـکـی، نه مـهـی، نه ماهتـابی
نه به دل قرار و صبری، نه به چشم خسته خوابی
شده دل ز غصه خونیـن، همه جا سکـوت سنگین
ز فــراق نـــالـــم امـــا نــدهــد کــســم جـــوابـــی
نگــر ای سپهــر گــردون چـه کنــی دل مــرا خـون
نفـســـی ز عـمـــر مـانــده چـو حـبـــاب روی آبـی
نه نـسـیــــم ســـرد آبـــی، نه شـــرار آفــتــــابـی
تــو هــم ای نــگــــاه گیــرا ز چــه بـر دلــم نتـابـی
بـه شـکـوه تلـخ مستـی، به ستـاره‌های هستـی
هـمـــه تـیـــره‌روزیــم مــن تــو زلالـــی شـــرابـــی
مــنــم آسمـــان ابـــری، تــویــی آفـتـــاب شرقـی
بـه امـیـــد آن پـگــاهـم کـه بـرافـکـنـــی نـقــابــی

هــمـــه تـــو
مقام همایون
آهنگ و تنظیم: تهمورس پورناظری
شعر: حسین منزوی

بی‌تو به سامان نرسم، ای سـر و سامان همه تو
ای به تـو زنـده همـه مـن، ای به تنم جان همه تو
مـن کـه بـه دریـاش زدم، تـا چــه کنی بـا دل مـن
تختـه و ورطـه همه تو ، ســاحــل و توفان همه تو
ای هـمـه دستـان ز تو و مستـی مستـان ز تو هم
رمـــز میـسـتـــان همـه تـو، راز نیـسـتـــان همه تو
همـتـی ای دوست که این دانه ز خـود سر بکشد
ای همــه خورشـیــد تـو و خـاک تـو بــاران همه تو
شــور تــو آواز تـویــی ، بــلـــخ تــو شـیــــراز تـویـی
جـاذبـه‌ی شـعــر تــو و گــوهـــر عــرفـــان همه تو
تـا بـه کجــایم بـری ای جذبـه‌ی خـون ، ذوق جنون
سلسله بر جـان همه من، سلسله‌جنبان همه تو

آواز امید
مقام اصفهان
شعر: ابوسعید ابوالخیر

دل جای تو شد وگرنه پرخون کنمش
در دیـده تویـی وگرنه جیحـون کنمش
امیــد وصــال تـوسـت جــان را ور نـه
از تــن به هــزار حیـلــه بیرون کنمش

پنهان چـو دل
مقام اصفهان
موسیقی: سهراب پورناظری
مـلـــودی: سهراب و تهمورس پورناظری
شعر: حضرت مولانا

ای بـا مـن و پنهــان چـو دل از دل سلامت می‌کنم
تـو کـعبــه‌ای هــر جــا روم قصــد مقـامــت می‌کنم
هـر جـا که هستــی حاضــری از دور در ما ناظــری
شب خانه روشـن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم
در هــوش تـو، در گــوش تـو وانـدر دل پـرجــوش تو
این‌ها چه باشد تو منی ویـن وصف عامـت می‌کنم
گــه هـمچـو باز آشـنـــا در دسـت تـــو پـر مـی‌زنـم
گــه چون کبوتر پــرزنـــان آهـنــگ بـامـــت مـی‌کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

 

بزرگ امید چون گلبرگ بشگفت

چهل قصه به چهل نکته فروگفت

چشم درراه مکتوبی وزین بودیم که هنررا تعریفی باشد به فراخورش وبازگویدمان آنچنان شکیلا که نوازش روح مان شود تا چشم گشودیم ودیدیم به عدد هنرها، نامی آمد. هفت .

به یاری هنردوستانی که هفت را دوست می داشتند ودارند وبه امیدی که دردوستی شان پایدار بمانند، مجله هفت به شماره ی چهل رسید.

چهل . پختگی . تحول درونی . شخصیتی منسجم .

من نیزازاردیبهشت 82همراهش بودم وازاین،نیک لذت بردم، بازبینی کردم به فراخورقربم وبه وسعت توانایی ام که خالی ازنقصان نیست؛ به امیدی که وزین ترین وزیباترین هفت باشد .

شماره یک :

تنوع آرا 81%

نقد ادبی 42.8% - گفت وگو 19% - گفت وگوی جمعی 4.8% - تئاتر 4.8% - شعر 4.8% -
ترجمه متون 9.5% -  داستان 9.5% - سینما 4.8%  - سایرهنرها 0%

شماره دو :

تنوع آرا 76.9%

نقد ادبی 31.2% - گفت وگو 12.5% - گفت وگوی جمعی 6.3% - تئاتر 0% - شعر 6.3% -
ترجمه15.6% -  داستان 15.6% - سینما 12.5% - سایرهنرها 0%

شماره سه :

تنوع آرا 72.7%

نقد ادبی 14.7% - گفت وگو 29.4% - گفت وگوی جمعی 5.9% - تئاتر 5.9% - شعر 0% -
ترجمه متون 18.7% - داستان 11.6% - سینما 14.7% - سایر هنرها 0%

شماره چهار :

تنوع آرا 76.9%

نقد ادبی 40% - گفت وگو 30% - گفت وگوی جمعی 5% - تئاتر 5% - شعر 0% -
ترجمه متون 15% - داستان 0% - سینما 5% - سایرهنرها 0%

شماره پنج :

تنوع آرا 80%

نقد ادبی 38% - گفت وگو 28.6% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 4.8% - شعر 4.8% -
ترجمه متون 14.3%  - داستان 0% - سینما 9.5% - سایرهنرها 0%

شماره شش :

تنوع آرا 92.8%

نقد ادبی 44.4% - گفت وگو 16.5% - گفت وگوی جمعی 5.6% - تئاتر 5.6% - شعر 5.6% - ترجمه متون 0% - داستان 5.5% - سینما 11.1% - سایرهنرها 5.6%

شماره هفت :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 17.6% - گفت وگو 35.3% - گفت وگوی جمعی 5.9% - تئاتر 5.9% - شعر 5.9% - ترجمه متون 0% - داستان 5.9% - سینما 23.5% - سایرهنرها 5.9%

شماره هشت :

تنوع آرا 75%

نقد ادبی 11.7% - گفت وگو 29.4% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 5.9% - شعر 5.9% -
ترجمه متون 0% - داستان 5.9% - سینما 35.3% - سایرهنرها 5.9%

شماره نه :

تنوع آرا 83%

نقد ادبی 15.4% - گفت وگو 7.7% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 7.7% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 7.7% - سینما 61.5% - سایرهنرها 0%

شماره ده :

تنوع آ را 78.5%

نقد ادبی 23.8% - گفت وگو 33.3% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 4.8% -
ترجمه متون 9.5% - داستان 4.8%  - سینما 14.3% - سایرهنرها 9.5%

شماره یازده :

تنوع آرا 90%

نقد ادبی 13.4% - گفت وگو 26.7% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% -  شعر 0% -
ترجمه متون 20% - داستان 6.6% - سینما 26.7% - سایرهنرها 6.6%

شماره دوازده :

تنوع آرا 69.2%

نقد ادبی 23.5% - گفت وگو 23.5% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 5.9% - شعر 5.9% -
ترجمه متون 11.8% - داستان 0% - سینما 29.4% - سایرهنرها 0%

شماره سیزده :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 8.4% - گفت وگو 41.6% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 16.6% - شعر 0% -
ترجمه متون 8.4% - داستان 8.4% - سینما 16.6% - سایرهنرها 0%

شماره چهارده :

تنوع آرا 91.6%

نقد ادبی 23.5% - گفت وگو 23.5% - گفت وگوی جمعی 5.9% - تئاتر 5.9% - شعر 0% -
ترجمه متون 5.9% - داستان 5.9% - سینما 29.4% - سایرهنرها 0%

شماره پانزده :

تنوع آرا 90%

نقد ادبی 21% - گفت وگو 36.8% - گفت وگوی جمعی 5.3% - تئاتر 5.3% - شعر 5.3% -
ترجمه متون 5.3% - داستان 10.5% - سینما 10.5% - سایرهنرها 0%

شماره شانزده :

تنوع آرا 92.3%

نقد ادبی 25% - گفت وگو 30% - گفت وگوی جمعی 5% - تئاتر 5% - شعر 5% -
ترجمه متون 10% - داستان 10% - سینما 10% - سایرهنرها 0%

شماره هفده :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 16.6% - گفت وگو 33.3% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 5.6% - شعر 5.6% -
ترجمه متون 5.6% - داستان 16.6%  - سینما 16.7% - سایرهنرها 0%

شماره هجده :

تنوع آرا 81.8%

نقد ادبی 10.5% - گفت وگو 42.1% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 5.3% -
ترجمه متون 10.5% - داستان 5.3% - سینما 26.3% - سایرهنرها 0%

شماره نوزده :

تنوع آرا 92.8%

نقد ادبی 5% - گفت وگو 30% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 5% - شعر 5% -
ترجمه متون 15% - داستان 10% - سینما 30% - سایرهنرها 0%

شماره بیست :

تنوع آرا 66.6%

نقد ادبی 5.9% - گفت وگو 47% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 5.9% -
ترجمه متون 11.8% - داستان 11.8% - سینما 17.6% - سایرهنرها 0%

شماره بیست ویک :

تنوع آرا 86.6%

نقد ادبی 36.8% - گفت وگو 21% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 5.3% -
ترجمه متون 5.3% - داستان 10.6% - سینما 21% - سایرهنرها 0%

شماره بیست ودو :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 0% - گفت وگو 43.8% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 6.2% - شعر 6.2% -
ترجمه متون 0% - داستان 6.2% - سینما 37.6% - سایرهنرها 0%

شماره بیست وسه :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 9% - گفت وگو 50% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 4.6% - شعر 0% -
ترجمه متون 4.6% - داستان 4.6% - سینما 18.2% - سایرهنرها 0%

شماره بیست وچهار :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 7.1% - گفت وگو 57.3% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 7.1% - داستان 7.1% - سینما 14.3% - سایرهنرها 7.1%

شماره بیست وپنج :

تنوع آرا 91.6%

نقد ادبی 40% - گفت وگو 20% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 6.7% -
ترجمه متون 6.7% - داستان 13.3% - سینما 13.3% - سایرهنرها 0%

شماره بیست وشش :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 13.3% - گفت وگو 20% - گفت وگوی جمعی 6.7% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 6.7% - داستان 6.7% - سینما 26.6% - سایرهنرها 20%

شماره بیست وهفت :

تنوع آرا 84.2%

نقد ادبی 4.4% - گفت وگو 17.3% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 4.4% - شعر 4.4% -
ترجمه متون 0% - داستان 39.1% - سینما 30.4% - سایرهنرها 0%

شماره بیست وهشت :

تنوع آرا 85.7%

نقد ادبی 12.6% - گفت وگو 12.6% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 6.2% -
ترجمه متون 0% - داستان 25% - سینما 31.2% - سایرهنرها 12.4%

شماره بیست ونه :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 20% - گفت وگو 40% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 26.6% - سینما 13.4% - سایرهنرها 0%

شماره سی :

تنوع آرا 83%

نقد ادبی 12.5% - گفت وگو 25% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 18.8% - سینما 43.7% - سایرهنرها 0%

شماره سی ویک :

تنوع آرا 90%

نقد ادبی 0% - گفت وگو 37.5% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 12.5% - شعر 6.3% -
ترجمه متون 0% - داستان 18.7% - سینما 25% - سایرهنرها 0%

شماره سی ودو :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 5.9% - گفت وگو 29.4% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 11.8% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 23.5% - سینما 29.4% - سایرهنرها 0%

شماره سی وسه :

تنوع آرا 90%

نقد ادبی 13.3% - گفت وگو 33.4% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 20% - سینما 26.6% - سایرهنرها 6.7%

شماره سی وچهار :

تنوع آرا 87.5%

نقد ادبی 20% - گفت وگو 46.6% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 6.7% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 6.7% - سینما 20% - سایرهنرها 0%

شماره سی وپنج :

تنوع آرا 85.7%

نقد ادبی 11.1% - گفت وگو 22.2% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 5.6% - شعر 5.6% -
ترجمه متون 0% - داستان 22.2% - سینما 33.3% - سایرهنرها 0%

شماره سی وشش :

تنوع آرا 80%

نقد ادبی 0% - گفت وگو 45.5% - گفت وگوی جمعی 9% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 27.3% - سینما 18.2% - سایرهنرها 0%

شماره سی وهفت :

تنوع آرا 75%

نقد ادبی 20% - گفت وگو 40% - گفت وگوی جمعی 6.7% - تئاتر 0% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 20% - سینما 6.7% - سایرهنرها 6.7%

شماره سی وهشت :

تنوع آرا 100%

نقد ادبی 0% - گفت وگو 18.7% - گفت وگوی جمعی 6.3% - تئاتر 6.3% - شعر 6.3% -
ترجمه متون 0% - داستان 25% - سینما 31.2% - سایرهنرها 6.3%

شماره سی ونه :

تنوع آرا 85.7%

نقد ادبی 14.3% - گفت وگو 50% - گفت وگوی جمعی 0% - تئاتر 7.1% - شعر 0% -
ترجمه متون 0% - داستان 14.3% - سینما 14.3% - سایرهنرها 0%

اکنون عنایت فرمائید پس ازسی ونه شماره، حاصل آمار را به چهار بخش ده شماره ای تقسیم نموده و دوره های چهارگانه را با هم قیاس نمائیم .

بخش اول :

تنوع آرا 81.68%

نقد ادبی 27.94% - گفت وگو 24.9% - گفت وگوی جمعی 3.33% - تئاتر 4.55% - شعر 3.32% ترجمه متون 8.25% - داستان 6.64% - سینما 19.20% - سایرهنرها 2.68%

بخش دوم :

تنوع آرا 95.28%

نقد ادبی 16.66% - گفت وگو34.78% - گفت وگوی جمعی 1.62% - تئاتر 3.93% - شعر3.28% ترجمه متون 10.38% - داستان 7.99% - سینما 21.75% - سایرهنرها 1.61%

بخش سوم :

تنوع آرا 93.11%

نقد ادبی 15.57% - گفت وگو 30.7% - گفت وگوی جمعی 0.67% - تئاتر 1.52% - شعر2.88% ترجمه متون 3.04% - داستان 15.8% - سینما 24.97% - سایرهنرها 3.95%

بخش چهارم :

تنوع آرا 88.21%

نقد ادبی 9.4% - گفت وگو35.92% - گفت وگوی جمعی 2.4% - تئاتر5.5% - شعر2.02% - ترجمه متون 0% - داستان 19.74% - سینما 22.74% - سایرهنرها2.18%

قیاس بین پاره های منقسم بخش های چهارگانه اینگونه نشان می دهد که :

نقد ادبی دردوره ی نزدیک ازلحاظ کمی بسیار تنزل کرده است وبه پایین ترین حد ممکن رسیده،
نقد ادبی یکی ازامتیازات مجله هفت بوده که تنوع آرای آن بسیار شاخص می باشد، امیدوارم عزیزان بتوانند مجدد نقد ادبی را به بالاترین جای برسانند؛ تحلیل های مجله مخصوصا ًدرمورد ادبیات
فراموش نشدنی است .

وهمچنین گفت وگوها به بالاترین حد ممکن رسیده است که با توجه به مطالب تقریبا ًخبری اینگونه بخش ها وعدم وجود تحلیل های نخبه درآن، برای مجله وزین مان یک ضعف محسوب می گردد که امیدوارم بیشتر به مطالب تحلیلی پرداخته شود .

درپایان این تلاش طاقت فرسا را که به واسطه ی آن مجله ارزشمند هفت عزیزهنوززنده وبی رقیب است، ارج می نهم وبه همه گرامیان خسته نباشید می گویم وآرزومی نمایم " طول عمری همراه با عزت وسربلندی برای هفت" . پاینده باشید .  

      

        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

زمینه ی تاریک وسیاه تصویر، تابلویی خلق می کند که تنها "بینی" یک انسان (احساس) به عنوان اثر هنری درآن جلوه می نماید . " بینی" انسان درتازه ترین اثر"تام تایکور" شاخص رفتاری قهرمان او شده است.

"تام تایکور" را پیش ازاین با آثار "heaven","run lola run","the princess and warrior" شناخته ایم، کارگردانی که دراثرهای پیشین خویش دغدغه های هنری – فلسفی خود را آشکار ساخته است.

"perfume"اصالت انسان است .محورارزشهای انسانی در"عطر" به اراده وخواست انسان بستگی مستقیم دارد، آموزه ای ازشاخص های اصلی اومانیسم .

دربسترزایش ابتدای فیلم، زندگی دربستری ازکثافات جهان جریان پیدا می کند ودرتراکم انبوه این پلشتی ها وپستی ها، حقیقتی برترازانسان وجود ندارد، انسانی که براساس اثرهنری تایکور، ابتدا و انتهای همه ی عالم است . اومانیسم خالق از بطن مادری آفریده می شود که درمیان بوهای مشمئز کننده روزگارسپری کرده ولیکن این مخلوق با احساس( بویایی) خویش شاخصه ی رفتاری خویش را برهمان رسوبات بنا کرده وبه حد اعلی می رسدو نخستین جنبش رفتاری وی به عدم رساندن مادری ست که ازبطن وی متولد شده است .

تفکراومانیستی یک اندیشه ی خویشتن بنیاد است که اساس آن برسوبژکتیویه بنا می شود، شخص خود درمنظرسوبژه می نشیند وقاعدتا ًدیگران را به ابژه هایی بدل می سازد که ازایشان درراه منافع خود استفاده می نماید . قهرمان داستان برای دست یابی به عطرایده آل وآرمانی – انسانی خود از بوی اندام زنانی نفع می برد که درراه این مقصود جان می سپارند، این انسان یا به روایت اومانیستی،
وجدان انسانی، هرچه را که بپسندد خیروحق است وتنها درمقابل وجدان فردی خویشتن مسئول
می باشد .

استاد عطرسازاساس عطرآرمانی – انسانی را متشکل از دوازده قسمت می داند که به سه گروه چهاربخشی تقسیم می شوند وآزآنها به نام های "سر"، "قلب" و "پای" نام می برد. قهرمان داستان نخستین گام اومانیستی خویش را برگستره ی "تجربه گرایی" بنا نموده وبرای دست یابی به عطرآرمانی –انسانی تصمیم به "خود محوری" می گیرد. آموزه ای که براساس اگوسانتریسم بنا شده و ازآن پایه های اجتماعی واخلاقی منظراومانیستی را بازمی سازد که پس ازآن قهرمان به "تسامح وتساهل" رسیده ودرانتها به "آزادی خواهی" دست می یابد .

قهرمان فیلم علاوه برآموزه های پیشین یک قسمت را بردوازده بخش قبل می افزاید که ازآن می توان به نام "روح وعشق" یاد کرد؛روحی که (ازپی سلوک قهرمان درپی معشوق، فارغ ازتمام
محدودیت ها به دست می آید)  با اضافه شدن به عطرآرمانی – انسانی، اصالت انسانی را به جهان بازمی گرداند وهمگی رفتارهای جهانی را به بندگی آن می کشاند، رستاخیزی ازمغازله ی بی مرز، یک دوستی ِهمگانی بدون توجه به نام ها که درنبود عطر بازبه بند آداب اجتماعی وطبقه بندی باز
می گردد .

انسان تایکور خارج ازمحدوده ی انسان های قراردادی اجتماع که با ترکیبی ازروابط وقوانین زندگی می کنند، پی به اصالت خویش می برد ودرجامه ی خدایی جلوه می کند وتمامی ارزش ها را براساس تعاریف خود بنا می نماید . این سوبژه ی تایکورخود را محق می داند که درتمامی عالم وآدمیان پیرامونی دخل وتصرف کند، برای دست یابی به مقصودی که چون نوری جهان را روشن می سازد وبا شناخت آن، انسان کسی را برترازحقیقت وجودی خویش نمی بیند ( وحتی طبقه بندی جنسیتی اونیزدرهم می شکند ) .

انسان تایکوردرمنش اومانیستی خویش تنها برای عطر، که شاید بتوان آنرا بخشی ازابعاد شخصیتی اونام برد، ارزش قائل است وحتی دراین راه سیزده زن(انسان زاینده) را ازبین میبرد، انسان زاینده ای که بخشی ازحیات وزیستن می باشد ودربرابروجدان فردی ِانسان اومانیستی، تنها یک ابزار کاربردی معرفی می شود؛ ابژه ای که درهیچ قسمتی ازآفرینش توان ِقرارگرفتن درجایگاه سوبژه را ندارد . این جابجایی – که طبق تعاریف جدید فلسفی/هنری قابل انجام است – درسکانس پایانی فیلم، جایی که انسان تایکوردرحلقه ی آدمیان میان آنان تقسیم می شود، جلوه می نماید .

تایکوربا استفاده ازتعاریف اومانیستی، انسان ( اصالت انسانی ) را تا پایه ی خدایی اوج می بخشد، ودرپایان ، این گونه اندیشه را بسط می دهد که آیا هرانسانی می تواند درقالب یک سوبژه قرارگیرد وحقیقت وجودی خویش را به ظهوربرساند واینکه آیاهر انسان ( که دارای ارزش وجودی حقیقی
می باشد ) با قطع ارتباط با حقیقت ( اصالت وجودی خویش) با تکیه برفلسفه خودبنیادی ازخویشتن خویش دورنمی شود ؟

اندیشه ی دایره وارتایکورمخاطب را به آغاز فیلم / اثر بازمی گرداند- جابجای سوبژه وابژه درتفکر مدرن تحقق می یابد- انسان آرمانی اومانیستی پایان فیلم / اثر همان عملی را انجام می دهد که مادر / زاینده ی اودرابتدای فیلم / اثر، خویش را درمورد آن محق می دانست ومخلوقاتش را قربانی می نمود و به دست مردم ( مخاطب ) محکوم به نیستی وعدم شد؛ تحکم وقطعیتی که درپایان فیلم رنگ باخته است ووجود ندارد .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

دربحرالجواهرآمده است: " جسارت ملکه ای است درآدمی که با آن به رهایی ازسختی ها امیدوار
می گردد وپیش آمدهای بد را دورمی انگارد" . این خصیصه که ازآن به تهورودلیری نیزیاد شده است، درقالب فردی واجتماعی اش صفت بارزاشخاصی می گردد که بدان مشهورمی مانند وبه همراه آن خلاف امواج قراردادی جامعه حرکت می نمایند . فروغ فرخزاد نمادی ازاین جسارت درنیمه ی زنانه ی جامعه ی ایران می باشد، که موومان های چندین گانه ی نمایش "عشقه " به نام دفاترو
شاه بیت های اشعاروی نامگذاری شده است . " رحمانیان " با این نامگذاری جسارت بانوی اسلام، خدیجه را در دوره ی جاهلیت به سبب عشق اش به محمد هویدا می سازد؛ نخستین باراست که ازدریچه ی چشم محمد زیبایی خدیجه نمایانده می شود وهمچونان، عشق شورانگیزخدیجه به محمد .

درنمایش عشقه هفت زن سفید پوش مراتب شخصیتی خدیجه را جلوه می دهند وسیاهپوشانی که با تمهیدی زیبا صحنه ی مدور چرخان روزگاررا می گردانند وزمانی گاه به گاه یاری سفیدپوشان همراهشان می گردد؛ ولیکن جنس مرد، مفردی است که ملون شده درقالب های گونه گون رخ
می نمایاند، وهنگامی برصحنه ی چرخان پدیدارمی گردد که ایفای نقشی مکمل می نماید . مرد نمایش به تنهایی کامل نیست، تنهایی یی ندارد . فقط یک مذکراست که تنهاست وبه واسطه ی این تنهایی
می تواند بیاندیشد، مردی درغار . غاری اززمان ودرسکون، سکونی ازنیاز، ازرازونیاز؛ وهمین تنهایی پراندیشه است که مسبب حرکت زن می شود به سوی عشق، که عشق ازاندیشیدن متبلور
می شود، از طلب کردن . طلب، اولین وادی ازمراتب رسیدن، واینگونه است که رحمانیان با نزدیک شدن به تفکر درام، با زیرکی مراتب هفت گانه را درهم می ریزد وبا درهم آمیختگی زمانی درنمایش خویش، جابجایی مراتب هفت گانه ی سفید پوشان را مستدل می نماید .

خدیجه با طلب سلوکی را ازدرون خویش آغازمی کند که به عشق می انجامد ودرنمایش ، هرکدام از بانوان سفید پوش معنایی می شوند ازاین مراتب، نمادی هم، وهمچنین بعدی ازشخصیت وجود ی بانو . عاشق محمد شدن مقصودی می شود که مراتب تجلیه، تخلیه وتحلیه را درون خدیجه بوجود می آورد و رحمانیان با قراردادن هروادی به نام بانویی ازبانوان هفت گانه این سیردینامیکی را حیاتی عاشقانه
می بخشد .

بانوی طلب، بانوی عشق، بانوی معرفت، بانوی استغنا، بانوی توحید، بانوی حیرت، بانوی فنا؛ در تمام طول مسیر، هرمرحله ازاین حرکت به عهده ی یکی ازبانوان است مگردرقسمتی ازنمایش که بانوی عشق واستغنا با یک بانواجرا می شود، درحالیکه بانوی استغنا درتمام نمایش به اجرای نقش
می پردازد . رحمانیان دربسترنمایش به زیبایی بدون هیچ لکنتی این وظایف را تقسیم بانوان اش
می نماید، حتی درصحنه ی آراستن خدیجه هدیه ی هرکدام نشانگرمرتبه ی هفت گانه ی او می گردد . عشقه ی رحمانیان، عشقه ای به خلاف تمامی تعاریف است . این عشقه زندگی درپای درخت
می گذارد ودرخت عاشق این پیچش رازآلود تاریخی می شود، عشقه ی رحمانیلن به زیبایی فنای درافعال، فنای درصفات، فنای درذات را به مخاطب می نمایاند .

به این درونیات افزوده کنید زیبایی نقش آفرینی بانوان وتک مرد تنهای صحنه را، و همچنان ایده های فاصله ی رحمانیان را، اجرای دریچه ی چشم محمد، وجود مرد روزنامه خوان، ویدئوپروجکشن و درهم ریختگی اجرا ونمایش را و....

عشقه ، وآن گیاهی است که درباغ پدید آید ، دربن درخت ، اول بیخ درزمین سخت کند ، پس سر بردارد وخود را بردرخت پیچد وهمچنان رود تا جمله درخت را فراگیرد وهمه شیره ونیروی خویش را بردرخت دهد تا درخت تناوروتنومند گردد و خویش تشنه ی عشق بماند وبماند . آری چنین است
عشقه ی  رحمانیان .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

به نام خدا

درعرصه ی موسیقی با توجه به تراکم آثارهنری ارائه شده، شاید تبلیغات مردمی (گویشی – شنیداری) توان این مهم را داشته باشند تا مخاطب را به شوق نیوشیدن موسیقی ناب ترغیب نمایند . آثارموسیقی اصیل درسیطره ی نامهای بزرگ ایران زمین گاه باعث می شود مخاطبین، آثارمهم وزیبای دیگررا درزیرنام نه چندان مشهوراما بزرگ، ازدست بدهند؛ آثاری که شاید سرآغازراه ودوره ی جدیدی
اقل کم درارتقاء سلیقه شخصی یک مخاطب یا شناسایی استادی دیگردرهنرموسیقی، باشند .

"سوگوارن خموش" با آهنگسازی "پژمان طاهری" وخوانندگی "علیرضا قربانی" اثری ست که ازنظر ساختارهنری قابل تأمل وتعمق می باشد .

لطف نیوشیدن این اثرزیبا را ازجانتان دریغ ننمایید .

این آلبوم دردستگاه همایون اجرا شده وشامل پارت های ذیل است :

1.     مقدمه    آهنگ پژمان طاهری

2.     سازوآواز    شعر:هوشنگ ابتهاج(سایه)

3.     تصنیف ایران   آهنگ غلامحسین درویش   شعر:ملک الشعرای بهار

4.     سازوآواز   شعر:هوشنگ ابتهاج

5.     ضربی معکوس   آهنگ پژمان طاهری

6.     سازوآواز   شعر:هوشنگ ابتهاج

7.     تصنیف سربازجهاد   شعر:محمدحسین شهریار

8.     سازوآواز   شعر:فریدون مشیری

9.     تصنیف سوگواران خموش   شعر:محمد رضا شفیعی کدکنی

"سوگواران خموش"

سوگواران تو امروزخموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گرخموشانه به سوگ تونشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهردوروی

روزها شحنه وشب باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان ازهمه سوخانه به دوشند همه

ای هران قطره زآفاق هران ابرببار

بیشه وباغ به آوازتوگوشند همه

گرچه شد میکده ها بسته ویاران امروز

مهربرلب زده وزنعره خموشند همه

به وفای توکه رندان بلاکش فردا

جزبه یاد توونام تو ننوشند همه

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  | 

بدون هیچ توضیح وتفسیرمی خواهم جان ِمشتاق اندیشیدن تان را مهمان کنم به شعری از احمد شاملو که همگی می شناسیمش ومی دانیمش، شعری به نام "آشتی" ازکتاب "حدیث ِبی قراری ِماهان" :

«-اقیانوس است آن :

    ژرفا وبی کرانه گی ،

    پروازوگردابه وخیزاب

                                 بی آن که بداند .

    کوه است این :

    شُکوه ِپا دَرجایی ،

    فرازوفرود وگردن کشی

                                 بی این که بداند .

    مرا اما

             انسان آفریده ای :

    ذره ی بی شکوهی

                           گدای پَشم وپشک ِجانوران ،

    تا تورا به خواری تسبیح گوید

    ازوحشت ِقهرت برخود بلرزد

    بیگانه ازخود چنگ درتوزند

    تا تو

         کل باشی .

    مرا انسان آفریده ای :

    شرم سارهرلغزش ِناگزیرتن اش

    سرگردان ِعرصات ِدوزخ وسرنگون ِچاه سارهای عفن :

    یا خشنود ِگردن نهادن به غلامی ِتو

    سرگردان ِباغی بی صفا با گل های کاغذین .

    فانی ام آفریده ای

    پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخربرد .

    برخود مبال که اشرف ِآفرینه گان ِتوام من :

    با من

          خدایی را

                     شکوهی مقدرنیست .»

    ***

    «- نقش ِغلط مخوان

                              هان!

    اقیانوس نیستی تو

    جلوه ی سیال ِظلمات ِدرون .

    کوه نیستی

    خشکینه ی بی انعطافی ِمحض .

    انسانی تو

    سرمست ِخُمب ِفرزانه گی یی

    که هنوز ازآن قطره یی بیش درنکشیده

    ازمعماهای سیاه سربرآورده

    هستی

            معنای خود را با تومحک می زند .

    ازدوزخ وبهشت وفرش وعرش برمی گذری

    ودایره ی حضورت

    جهان را

               درآغوش می گیرد .

    نام توام من

    به یاوه معنایم مکن !»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط محمد  |